تصمیم گرفتم با توجه به اینکه حجم زیادی از خاطراتم در اتوبوس و درباره مسائل اتوبوس رخ می دهد، از این پس آنها را به تدریج و به صورت بسیار خلاصه تحت عنوان خاطرات اتوبوسی بنویسم.
------------------------------
تصور کنید حالتی را که یک صندلی خالی شده است و مثل همیشه دو نفر دارند، به هم برای نشستن تعارف می کنند. خب این حالت برای من چند روز پیش صبح به وجود آمد، اما من هیچکدام از طرفین تعارف نبودم! بلکه کسی بودم که زدم تو ذوق تعارف کنندگان و در حالی که هنوز داشتند تعارف می کردند، روی صندلی خالی مانده نشستم تا از نعمات خدا کمال استفاده را ببرم.
دلم به حال اون دو نفری که از این حرکت، هاج و واج داشتند من را نگاه می کردند سوخت! اما چه کنیم دیگه!